نقش فرهنگ و تمدن ایران در ترویج سفر میان کشورهای همسایه

ایران از سپیده‌دم تاریخ تا امروز در چهارراهی ایستاده است که میان‌رودان، آناتولی، قفقاز، آسیای مرکزی و شبه‌قاره را به هم می‌دوزد؛ از همین موقعیت جغرافیایی، فرهنگ سفر هم برآمده و هم برساخته شده است. راه شاهی هخامنشی از سارد تا شوش، چاپارخانه‌ها، پل‌ها و رباط‌ها، و بعدتر کاروانسراهای ساسانی و صفوی، سفر را از مخاطره به عادت بدل کردند و «امنیت راه» را به گوهر سیاست و دیانت پیوند زدند. به تعبیر هرودوت که «هیچ چیزی در جهان سریع‌تر از چاپار پارسی نیست»، سرعت و نظم راه‌ها نه‌فقط کالا که آیین و ذائقه را جابه‌جا می‌کرد. در قرون میانه، وقتی فارسی به زبان میانجی دانش و دیوان بدل شد، شبکه‌ای فراملی شکل گرفت که امروز به آن «ایران فرهنگی» می‌گویند؛ حتی وقتی مرزهای سیاسی دگرگون می‌شد، شاعر و بازرگان و درویش در همان میدان مشترک گفت‌وگو می‌کردند. ناصرخسرو سفر را «سبب گشایش عقل و معرفت» خواند و مولانا یادآور شد که «تو پای به راه درنه و هیچ مپرس»، و این گفتمانِ فضیلت‌بخش سفر، به سفرِ اقتصادی و زیارتی مشروعیتی فرهنگی و معنوی بخشید.

در عراق، پیوند دیرین شهرهای مقدس نجف و کربلا با قم و مشهد، و رفت‌وآمد انبوه زائران، شبکه‌ای از سلیقه‌ها و آداب مشترک ساخته است. بسیاری از خانواده‌های کربلایی هنوز از «پلو ایرانی» به‌عنوان معیار مهمان‌نوازی یاد می‌کنند و آشپزخانه‌های مواکب در ایام اربعین، برنج ایرانی، زعفران و سماق را مثل «طعمی از دیار همسایه» به کار می‌گیرند. یک موکبدار نجفی می‌گفت: «چای را با هل می‌زنیم، اما بوی گلاب ایرانی که برسد، زائر می‌فهمد به سفره مشترک وارد شده است.» در بازار نجف، کلمه‌های فارسی قدیمی مانند «قیمه» و «حلیم» نه فقط نام غذا که یادگار مسیرهای کاروانی‌اند. همین‌جا آیین‌های سوگ نیز از مرزها گذشته‌اند؛ تعزیه ایرانی، با زبان بدن و موسیقی خاص، به گفته یک پیرغلام کربلایی «گریه را به نمایش بدل می‌کند» و ذاکران عراقی هم از آن تأثیر گرفته‌اند بی‌آن‌که اصالت نغمه‌های نجفی و بغدادی‌شان کم شود.

آناتولی، از سلجوق تا عثمانی و جمهوری امروز ترکیه، از کاروان‌سراهای «هان» تا بازارهای مسقّف، زبان مشترک سفر را با ایران تجربه کرده است. اگر امروز در ارزروم یا وان، سر سفره «بورانی اسفناج» یا ماستِ چکیده با نعناع می‌نشیند، پیوندی با بورانی‌های ایرانی پیداست. یک آشپز در قونیه وقتی زعفران می‌افزاید، می‌گوید: «زعفران، رنگِ شرق است؛ از ایران تا هند.» همین مسیر قونیه، که زیارتگاه مولاناست، دهه‌هاست زائر و سالک ایرانی را می‌پذیرد، و به قول یک راهنمای ترک: «ایرانی‌ها شعر را به زیارت می‌آورند.» موسیقی دستگاهی ایران با مقام‌های ترکی در گفت‌وگویی دیرپاست؛ کمانچه و نی از دو سوی مرز، زبان واحدی یافته‌اند که استادان ترک آن را «هم‌زبانیِ نغمه» می‌نامند. در پوشاک و نقش‌مایه‌ها، بته‌جقه و اسلیمی ایرانی در قالی‌های آناتولی جا خوش کرده و بازار قیصریه اصفهان و بازار کاپالی چارشی استانبول گویی به لهجه‌های متفاوت یک داستان واحد را می‌گویند.

در قفقاز، آذربایجان، ارمنستان و گرجستان هر سه با ایران در رفت‌وآمدی کهن بوده‌اند. باکو هنوز «دولما» را با سماق سرو می‌کند و در تبریز و نخجوان، سبزی‌خوری تازه کنار نان و پنیر، به سنتی مشترک بدل شده است. یک مادربزرگ گنجه‌ای می‌گوید: «نان تنوری و سبزی تازه، راه را کوتاه می‌کند؛ میهمان از هر طرف که بیاید، خانه‌اش همین‌جاست.» موسیقی موغام آذربایجان و ردیف ایرانی، شانه‌به‌شانه می‌نوازند؛ استادان آذری می‌گویند «موغام، فارسی حرف می‌زند و ترکی می‌خواند.» در قالیبافی، ترمه و شال‌های کرمانی، الهام‌بخش نقوش قفقازی بوده و برعکس، رنگ‌های تند قفقاز به کارگاه‌های خراسان راه یافته است. در حوزه دین و آیین، شعائر شیعی در قفقاز جنوبی با قم و نجف پیوندی زنده دارد و مسیرهای زیارتی، همچنان فرهنگ سفرِ خانوادگی و جمعی را زنده نگه داشته است.

آسیای مرکزی، از سمرقند و بخارا تا تاشکند و خجند، گهواره‌ای است که فارسی و تُرکی و تاجیکی در آن با هم قد کشیده‌اند. روزگاری که فارسی زبان دیوانی و فرهنگیِ ماوراءالنهر و هند بود، شاعرانی چون امیرخسرو دهلوی «هند و عجم» را در یک بیت جمع می‌کردند. امروز در دوشنبه اگر بگویی «نوروز مبارک»، پاسخ می‌شنوی: «نوروز، زبان مادر ماست.» پلو یا «اُش/پلاو» در سمرقند با تکنیکی که به دیگ‌های ایرانی شبیه است پخته می‌شود: «برنج را با حوصله باید دان‌دان کرد.» نانِ تنوری که در تندیر می‌چسبد، همان نانی‌ست که کاروانیان ایرانی در هر منزلی به آن دل خوش می‌کردند. طریقت‌های صوفی، از نقشبندیه تا کبرویه، شبکه‌ای از خانقاه‌ها و رباط‌ها را به هم وصل می‌کردند؛ به قول یک درویش بخارایی «راه، خانه ماست.» این شبکه، به تبادل موسیقی، شعر، طب سنتی و حتی فنون آبیاری کمک کرد؛ قنات، که در ایران کمال یافته بود، به واحه‌های خراسان بزرگ و فرارود سفر کرد و روستاها را ماندگار ساخت.

در شبه‌قاره هند، سفر ایرانی نه یک مسیر که یک دوران است. از غزنویان تا گورکانیان، فارسی زبان دربار و اندیشه بود و آشپزی دربار دهلی و لاهور با زعفران، گلاب و برنج طعم «ایران-هند» گرفت. امروز هم وقتی در لکهنو «قورمه» یا «بریانی» سرو می‌شود، آشپز با لبخند می‌گوید: «این طعم‌ها، مسافر قدیمی‌اند.» امیرخسرو در وصف این آمیزش مشهور است: «هند و عجم یکی‌ست اگر دل یکی بود.» سفر معماران و نگارگران از هرات به آگرا و کشمیر، گنبدها و خطوط اسلیمی را جا انداخت و در برگشت، هندی‌مآبیِ رنگ و نقش را به کارگاه‌های اصفهان هدیه کرد. در کلمات روزمره اردو و هندی، فارسی هنوز قدم می‌زند: «دنیا، آدم، بازار، زخم، روزگار»؛ زبان، راهی‌ست که هر روز از آن عبور می‌کنیم.

در شبه‌جزیره عربستان و ساحل خلیج فارس، دادوستد دریایی و زمینی، سفره‌ها را به هم آمیخته است. در احساء و قطیف و بحرین، برنج معطر و زعفران ایرانی در مجلسی‌ها جایگاهی خاص دارد. یک آشپز بحرینی می‌گوید: «زعفران، عطر عید است.» نان‌های تنوری و حلواهای شیره‌ای، از بندرعباس تا منامه، شکل‌ها و نام‌های متفاوت گرفته‌اند اما در ذات یکی‌اند. حج و زیارت‌های متعدد، بندرهای جنوبی ایران را به ایستگاه‌های فرهنگی بدل کرده است؛ قهوه و چای، هر دو با سماور و دله، کنار هم در مهمانی‌های مشترک سرو می‌شوند، و صاحبخانه به رسم همسایگی می‌گوید: «مرحبا و خوش آمدید، سفره یکی‌ست.»

این رفت‌وآمدها تنها خوراک را عوض نکردند؛ آداب را هم نرم کردند. فرهنگ سفره و مهمان‌نوازی، که در ایران با نان و پنیر و سبزی و چای تعریف می‌شود، در قفقاز و آناتولی و کردستان عراق به «آیین استقبال» بدل شده است. نوروز، که در ایران جشن زایش دوباره طبیعت است، امروز در سمرقند و باکو و اربیل، به زبان‌های تاجیکی و آذری و کردی همان معنا را می‌دهد: «بهار آمد، دل نو شد.» یک جوان اربیلی در میدان نوروز می‌گوید: «ما با آتشِ چهارشنبه‌سوری می‌پریم تا گذشته را سبک کنیم.» هم‌زمان، آیین‌های محرم و هیئت‌های عزاداری، با تعزیه ایرانی و نغمات عربی و تُرکی، نوعی «گفت‌وگوی سوگ» ساخته‌اند که هر سو لحن خود را حفظ می‌کند و از دیگری می‌آموزد.

دین و اندیشه نیز از راه سفر پوست انداخته‌اند. زرتشتی‌گری با اخلاق راستی و دروغ، پیش‌زمینه‌ای برای گفت‌وگوی ایران با همسایگان در دنیای باستان ساخت؛ ساسانیان، متون و پزشکان جندی‌شاپور را به میان‌رودان فرستادند و عصر ترجمه در بغداد، بسیاری از متون پهلوی و فارسی میانه را به عربی آورد. در دوره اسلامی، شبکهٔ نجف-کربلا-قم، با رفت‌وآمد عالمان، «حوزه» را به نهادی فرامرزی بدل کرد. یک مدرس نجفی به شاگردان ایرانی می‌گفت: «راه، همان درسِ نانوشتهٔ فقه است: صبر، پرسش، مدارا.» تصوف، از مولویه در قونیه تا نقشبندیه در بخارا، سفر را سلوک تعریف کرد و موسیقی و شعر را بر آن بنا گذاشت. همین الگو، پذیرش دگرگونی را آسان‌تر کرد؛ هر تغییری پیش از آن‌که «تهاجم» تلقی شود، «تجربه» شد.

با این همه، اثر فرهنگی یک‌طرفه نبوده است. ایران به قدر آن‌که بخشیده، پذیرفته است: ادویه‌های هندی، قهوه عربی، کباب‌های عثمانی، پنیرها و نان‌های قفقازی، در سفره ایرانی جا خوش کرده‌اند؛ چای و سماور از قفقاز مسیر خود را به دل خانه‌های ایران یافتند؛ قهوه‌خانه به الهام از عثمانی و عرب به «چایخانه» ایرانی بدل شد؛ موسیقی عربی و ترکی در نواحی مرزی با ردیف ایرانی سرِ آشتی دارد؛ فقه و اندیشه شیعیِ ایران از نجف و کربلا قوت گرفته و طریقت‌های نقشبندی و قادری در خراسان و کردستان، رنگ محلی گرفته‌اند. بازارها و تیمچه‌ها، از تبریز تا تفلیس، شبیه یکدیگر شدند؛ اگر در اصفهان «سرا» می‌گفتند، در استانبول «هان» و در باکو «خان»، اما کارکرد یکی بود: پناه مسافر و رونق دادوستد.

اگر بخواهیم فرمول این دگرگونی نرم را خلاصه کنیم، باید گفت: زیرساختِ راه و مهمانخانه + انگیزه‌های تجارت، علم و زیارت + میانجی‌های زبان و شعر + نهادهای وقف و خانقاه = انتقال پایدار فرهنگ. کاروان‌ها، شبکه‌های اجتماعی سیار بودند؛ «دستورپخت‌ها» و «ضرب‌المثل‌ها» و «نغمه‌ها» را مثل کالا در خورجین می‌گذاشتند و می‌بردند. استاندارد شدن منزل‌ها و خدمات بین‌راهی، تعاملات را تکرارشونده کرد و تکرار، عادت آفرید؛ عادت که مشترک شد، فرهنگ مشترک زاده شد. امروز هم پروازها و راه‌آهن و بزرگراه‌ها همان نقش را به شیوه‌ای نو ایفا می‌کنند: گردشگری مذهبی ایران و عراق، جشن‌های فراملی نوروز در آسیای مرکزی و قفقاز، سفر سلامت از کشورهای خلیج فارس به شیراز و تهران، و رفت‌وآمد دانشگاهی و هنری، ادامه همان روایت کهن است. یک فیلمساز ترک در جشنواره‌ای در تهران گفت: «ما با زیرنویس حرف هم را می‌فهمیم؛ باقی را موسیقی و تصویر ترجمه می‌کند.» همین «زیرنویس فرهنگی»، یعنی همان زبان‌ها و آیین‌های مشترک، هزینه فهم را کم و میل سفر را زیاد می‌کند.

در پایان، می‌توان گفت ایران نه فقط گذرگاه جغرافیا که کانون معنا برای سفر در غرب آسیا بوده است. سفر در این قلمرو «کار» و «عرفان» و «زیارت» را در یک سبد می‌گذارد؛ به قول سعدی «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی». خامیِ ذائقه‌ها، آداب و باورها در این رفت‌وآمد دیرینه پخته شده و هویت‌های ملیِ همسایگان، هر یک لایه‌ای از «ایران فرهنگی» را در خود دارند، همان‌گونه که ایران، لایه‌هایی از آنان را به جان پذیرفته است. این میراث می‌تواند در آینده نیز مبنای همگرایی و گفت‌وگو باشد؛ اگر راه‌ها امن بمانند، کاروان فرهنگ هر روز نو می‌شود.

منابع برای مطالعه و استناد

  • Herodotus, Histories: اشاره به شبکه چاپاری هخامنشی و راه شاهی.
  • Travel, Trade and Communications in Achaemenid Empire (پژوهش‌های باستان‌شناسی راه شاهی و چاپارخانه‌ها).
  • Richard N. Frye, The Golden Age of Persia: درباره ایران فرهنگی و نقش فارسی در ماوراءالنهر و هند.
  • Encyclopaedia Iranica: مدخل‌های Caravanserai, Qanat, Nowruz, Ta‘ziyeh, Persian Language in India.
  • Sheila Blair & Jonathan Bloom, Art and Architecture of Islam: جابه‌جایی هنرمندان میان ایران، آناتولی و هند.
  • Nile Green, Indian Ocean Journeys: پیوندهای خلیج فارس، هرمز و بنادر عربی در گردش آیین و خوراک.
  • Charles Perry, Medieval Arab Cookery و Najmieh Batmanglij, Food of Life: درباره پیوندهای آشپزی ایرانی-عربی-ترکی-هندی.
  • Devin DeWeese, Islamization and Native Religion in the Golden Horde و Jo-Ann Gross, Sufism in Central Asia: شبکه‌های صوفی و سفر.
  • Rudi Matthee, The Politics of Trade in Safavid Iran: کاروانسراها، بازارها و تجارت؛ و تأثیرات منطقه‌ای.
  • منابع محلی و زنده‌گفتار: نقل‌های میدانی از موکب‌داران نجف، آشپزان قونیه و بحرین، و نوازندگان موغام آذربایجان (نقل‌قول‌های شفاهی در متن).

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *